خوب دیدم توی وبلاگ جوناموس فقط من مینویسم ! ولی این فقط وبلاک من نیست دوست دارم تو هم بنویسی. پس این صفحه رو گذاشتم که اگه دوست داشتی در باره تفکراتت , دلتنگیهات , پیشنهاداتت , انتقاداتت , حتی خبر های جدید و جالبی که داری , لینک وبلاگت یا لینکهای جدید و جذابی که داری و فکر میکنی به درد ما بخوره اینجا قرار بدی. پس معطل نکن و بنویس نگذار فکرت فقط تو ۴ دیواری ذهن خودت باشه ما رو هم با یک نوشته مهمون کن
البته قطعا نظری که میگذاری نظر من نیست. و الزاما مورد تایید من هم نخواهد بود. داشتن ادب وبلاگ نویسی هم که از مهمترین چیزهاست.درضمن تبلیغ خودت رو و محصولت رو نکن که مجبور میشم پاک کنم ! اسپم هم که حتما پاک میشه .
پس به نام ایزد یکتا شروع میکنیم . کی اولین چراغ این محفل رو میخواد روشن کنه ؟
نوشته شده توسط ۴:۲۷ ب.ظ | نظرات (۶۲)


اسفند ۱۹, ۱۳۸۸ at ۴:۰۴ ب.ظ
تمام خروجی های سایت های شما فیلتر شد اگه نتونیم سایتتو فیلتر کنیم
خروجی هاتو فیلتر می کنیم پس نمی تونی فیلتر شکن بسازی .
اسفند ۱۸, ۱۳۸۸ at ۲:۴۹ ب.ظ
سلام بهتر نیست که
فیلتر شکن ها رو بعضی ها شون رو به ssl مجهز کنی
الان که زود زود شما رو فیلتر می کنن
این شکلی مدتی جواب گو خواهد تا این که هر روز ادرس عوض کنید
اسفند ۴, ۱۳۸۸ at ۸:۳۱ ب.ظ
ممنون دوست من بهروز
اسفند ۳, ۱۳۸۸ at ۵:۰۱ ق.ظ
راه سبزی را که ما شروع کردیم بدون شک راهی پر نشیب و فراز میباشد ۱۶ آذرو۱۳ آبان و روز قدس فرازهای ما بود و۲۲ بهمن نیز یکی از نشیبهای ما به ظاهر بود . (به نظر من آن هم فراز است)
حال بررسی میکنیم که فرازو نشیبهای ما چه تجربیاتی را برای جنبش به همراه داشته .فرازهای ما نقاط ضعف دولت کودتا را نشان داد ،واینکه دولت کودتا وحکومت، جنبش را به عنوان یک مخالف واقعی قبول کردند وما مرحله اول سخن گاندی که میفرماید ابتدا شما را مسخره میکنند را پشت سر گذاشتیم وجنبش به عنوان یک مخالف وخطر جدی برای ادامه ظلم وتجاوزمطرح شد و حکومت برای برگزاری هر نوع مراسمی بایداز هزاران نفر کارد ویژه وبسیجی و لباس شخصی با میلیاردها تومان پول استفاده کند.
وما فعلا در مرحله مبارزه رسمی با دولت کودتا وحکومت فاشیستی میباشیم .
برادران سبز پوش من باید این نکته را در نظر داشته باشند که ما نه خواهان پیروزی صریع هستیم نه دوست داریم در کوتاه مدت به نتیجه برسیم. چون قبلا در انقلاب ۵۷ تجربه تلخ پیروزی کوتا مدت را دیده ایم ومیدانیم با این روش انقلاب از دست صاحبان اصلی خارج میشود.وبرای همین به جای انقلابُ، راه سبز را برگزیده ایم تا همیشه در این راه با هم باشیم واین راه برای همیشه ادامه دارد . تعدادی کم دوام که انتظار کوتاه مدت دارند در راه میمانند ولی تعداد جدیدی به این سیل اضافه میشوند .برای متحجرین از هر سنخی این راه مناسبی نیست. آری برادران ره رو آن نیست که گه تند رود وگه نرودی ره رو آنست که آهسته و پیوسته رود.
سبز اندیشان باید این نکته را قبول کنند که ما تصمیم نداریم با برادران خود وهم میهنانمان که در تفکرات متقابل ما قرار دارند بجنگیم . ما انقدر شمع بر سر راه انها روشن میکنیم تا انها نیز راه سبز ما را از راه منحرفی که درپای منبر ها به انها نشان داده اند بشناسند و به ما بپیوندند .ما برای حکومت کردن نیامده ایم
برای روشنگری آمده ایم .تنها راه نجات ایران را ” راه سبزامید” میدانیم .
ندا و سهراب در خیابان به شهادت رسیدند تا سمبول آزادی باشند نه خونخواهی ،آنان رفتند تا کسانی که میمانند راه را چنان ادامه دهند تا ندا وسهراب آینده این کشور شیرینی آزاد زیستن را بچشند نه انتقام را.
جوانان سبز ما در زندانها زیر شکنجه به شهادت رسیدند تا مبارزه با شکنجه و شکنجه گر راه ما باشد نه عوض شدن شکنجه گر .بزرگان سیاست جنبش با کوله باری از تجربه در سلولهای حکومت استقامت پیشه کردند ودر بیرون نیز رهبران ما انواع توهین ها و فشارهای حکومتی را تحمل میکنند تا به دیکتاتورهای زمان بفهمانند که ما با گفتمان این کشور را خواهیم ساخت و ایران سرا ومیراث متفکران وفرهیختگان است نه متحجران و زورگویان.
نویسندگان و خبرنگاران ما یا جلای وطن کرده اند یا در زندان زیر شکنجه اند تا کودکان این سرزمین در آینده با آسایش خاطر قلم زنند تا حکومتیان هر که باشند در هراس آنان خیانت به میهن پیشه نکنند.
وظیفه ما به عنوان یک سرباز این جنبش ادامه راه سبز با عقلانیت است نه با عصبانیت ، ما با نوعی تفکر غلط مبارزه میکنیم که در سالهای طولانی با برنامه ریزی دقیق در جامعه ما نهادینه شده دین و سیاست مان را تحت تاثیر قرارداده در افکار بزرگ وکوچک ما نفوذ کرده روابط خانوادگی مان را زیر چتر خود گرفته است .
اینک جنبش سبز ایران با سربازانی از تمام اقشار جامعه با تفکراتی نوین آشنا به علم روز و با نگاهی بلند مدت به آینده بدور از هر تعصب قومی، زبانی ومذهبی با نگاهی جهان وطنی ضمن حفظ هویت وتاریخ کهن خود راهی در پیش گرفته متفاوت از راه شهریاران سابق این مرزو بوم جدا از روش مشروطه خواهان و انقلابیان ۵۷ اما با کوله باری از تجربیات تاریخ کهن خود ،بپا خواسته است تا اجازه ندهد بابکش را افشین به دام اندازد و ابومسلمش ومازیارش را خلیفه عباسی بکشد و رگ امیرکبیرش را شاه قاجار زند و فرهیختگان دگر اندیشانش را حکومت متحجر آخوندی سلاخی کند.واین ممکن نخواهد شد مگر با تغییر در افکار و اندیشه ها ونگرشها که کاریست بس شگرف که نتوان در هشت ماه انجام داد .
حتی اگر قبول کنیم که در اردوگاه حکومت وهمایشهای نمایشی آنها مردم با وعده پول و ساندیس و ساندویچ آمده اند (که به نظر من مطلق نیست ) این خود نوعی معضل اجتماعیست که با روشنگری باید اصلاح شود وزمان میخواهد .پس ای همراهان راه را گم نکنید .همراه شوید که راه بس طولانیست و دشوار
بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ at ۷:۴۴ ب.ظ
زنده یاد حسن گل نراقی
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدا نگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه سفر کنم
ز تیره ره گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
بهمن ۱۷, ۱۳۸۸ at ۱۱:۰۸ ق.ظ
انقلاب کردیم تا شاه و شاهزاده نداشته باشیم… آقا و آقازاده داریم!
انقلاب کردیم تا ((( سیاستمان دینی شود… دینمان سیاسی شد))) !
انقلاب کردیم تا اقتصادمان انسانی شود… انسانیتمان اقتصادی شد!
انقلاب کردیم تا خیابان هایمان شریف شوند… شرافتمان خیابانی شد!
انقلاب کردیم تا رنگ آزادی را ببینیم… اسارت رنگ شده را دیدیم!
انقلاب کردیم تا دردهایمان درمان شود… درد بی درمان گرفتیم
بهمن ۱۶, ۱۳۸۸ at ۹:۴۷ ب.ظ
http://mimil.blogsky.com/1388/11/17/post-15/
توضیح: تاریخ روزنامه ۷۹/۲/۳۱ بعد از ماجرای ابطال غیرقانونی ۷۰۰هزار رای مردم تهران توسط شورای نگهبان. روزنامه متعلق به محتشمی پور است.
بهمن ۱۱, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۰ ب.ظ
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
بیا گمگشته دیرین خود را
سراغ از لاله پرپر بگیریم
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
بیا گمگشته دیرین خود را
سراغ از لاله پرپر بگیریم
زمین گویی غمی بنهفته داره
سخن هار در دهان ناگفته داره
ز هر چشمش هزاران چشمه جوشه
که در دل صد شهید خفته داره
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
ره کاشانه دیگر بگیریم
قیصر
بهمن ۳, ۱۳۸۸ at ۶:۲۶ ق.ظ
.رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان وآشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روزها انگار
حال وهوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
وبا همان امضا،همان نام
وبا همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت وآرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش کمی بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
– از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال،از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:
من کاملاً تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها – حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
وبعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
وسطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
وبرخلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ وهیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی
برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم
کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال وهوای ساده وعادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
قیصر امین پور
بهمن ۳, ۱۳۸۸ at ۶:۲۳ ق.ظ
قرآن! من شرمنده توام
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم
دی ۲۵, ۱۳۸۸ at ۶:۵۵ ب.ظ
ناگفتههایی از زندگی خصوصی مقام عظما:
برخلاف ادعاهای آقای مخملباف در مورد زندگی اشرافی مقام عظما٬ من مجبورم گوشهای از زندگی ساده و بیآلایش معظم له را جهت تنویر افکار عمومیتان بیان کنم:
رهبر مسلمین جهان اصلا اهل تشریفات و بریز و بپاش نیستند بلکه خیلی هم ساده و بیآلایش زندگی میکنند منتها بعضی ضرورتها اقتضا میکند که ایشان برخلاف میل باطنیشان یک کارهایی بکنند. مثلا ببینید ایشان چون آدم سادهای هستند و اهل تجملات نیستند دلشان میخواهد وسیله نقلیهشان همان الاغ باشد که از زمان دوران طفولیت با آن محشور بودند و سه ترکه با آن توی کوچههای خامنه اینور و آن ور میرفتند ولی خب٬ چه میشود کرد؟ ایشان رهبر مسلمین جهان هستند. خوبیت ندارد که در انظار عمومی و در برابر چشمان جهانیان باز با همان الاغ توی خیابانهای تهران ظاهر شوند. حتی ایشان هم که بخواهد محافظانش نمیکذارند. اصولا از نظر امنیتی این کار درست نیست. شما فرض کنید یکروز آقا سوار بر الاغ بخواهد از خیابان ولیعصر تهران بالا برود و مثلا به میدان ونک برسد. میدانید چه قشقرقی به پا میشود؟
از یکطرف محافظان باید مواظب جان آقا باشند که مبادا خدای ناکرده یکی از آحاد این ملت یک نیمه آجری بزند به کله مبارک آقا. از یکطرف باید مواظب جان الاغ آقا باشند که دشمن آنرا ترور نکند. از طرفی باید هی این بسیجیهای ذوب در ولایت را به عقب هل بدهند که مبادا بروند زیر پاهای الاغ آقا و بعنوان تبرک دستی به جاهای حساس آن حیوان بکشند و باعث رم کردن او شوند.
ملاحظه میفرمایید که ساده زیستی چه خطراتی را دربردارد. بنابر این آقا مجبور است با همان بنز ضد گلوله چند صد میلون تومانی به این ور و آن ور بروند که البته خود آقا راضی نیست.
آقا حتی در مسافرتهای بین شهری هم دوست ندارند سوار هواپیمای شخصی و اینجور قرتی بازیها شوند. همانطور که آقا بارها اعلام کردهاند قطار را بیشتر از هواپیما دوست دارند. آخه قطار این خوبی را دارد که موقع نماز میشود از پنچره آن به بیرون پرید و نماز را خواند و دوباره مثل آرتیستهای فیلمهای وسترن دوباره به قطار بعدی آویزان شد و به مقصد رسید.
بهرحال٬ از ساده زیستی آقا من هرچه بگویم باز کم گفتهام. مثلا نقل میکنند که یکروز رحیم صفوی فرمانده سابق سپاه خدمت آقا رسید. نزدیک ظهر بود. گزارشها را داد و خواست مرخص شود که آقا فرمودند ناهار پیش ما بمان. به منزل گفتند برایمان آب دوغ خیار درست کنید. آن فرمانده نقل میکند که من خیلی شوکه شدم از اینکه مقام عظما اینقدر ساده زیست هستند که ناهار آبدوغ خیار میخورند. عرض کردم: قربانت شوم شما باید یک غذاهایی میل بفرمایید که مقوی باشد برایتان. شما رهبری جهان اسلام را بعهده دارید. کلهتان باید کار کند. آبدوغ خیار که انرژی ندارد. آقا آهی کشیدند و زدند زیر گریه. من هم گریهام گرفت. در این موقع حاج خانم از پشت پرده به آقا پیام دادند که «برای ناهار خواستم آبدوغ خیار درست کنم ولی نه دوغ داریم و نه خیار. فقط یک گونی نان خشک داریم.» آقا فرمودند اشکالی ندارد آبدوغ خیار را بدون دوغ و خیار میخوریم. همان را بیاورید.
من دیگر از شدت گریه داشتم از حال میرفتم. واقعا چقدر این مرد بیآلایش و ساده زیستی است. اینقدر گریه کردم و گفتم آقا من نان خشک نمیخورم. آقا دلش بحالم سوخت و یکی از محافظان را صدا زد و گفت: زود بپر از رستوران شاندیز دو پرس سلطانی مخصوص با نوشابه بگیر و بیا! دوغ یادت نره!
از آن روز به بعد تصمیم گرفتیم سهام همه جا را بخریم و درآمدش را تقدیم بیت آقا کنیم تا آقا پول داشته باشد دوغ و خیار بخرد.
دی ۲۰, ۱۳۸۸ at ۸:۰۱ ب.ظ
وب سایت Who Popular که در اون میرحسین موسوی رتبه اول رو داراست
http://whopopular.com/Leaders-Politicians
دی ۱۹, ۱۳۸۸ at ۳:۵۴ ب.ظ
سلام دوست عزیز امیدوارم هرجا هستی سالم و سرحال باشی
خب خسته نباشی بابت سایتت که ماهارو نجات دادی دوست عزیز امیدوارم که جوابمو برام ایمیل کنی فیلتر شکن خوبی داری ولی امیدوارم بتونی هرچه سریعتر مشکل سرعتشو در لود سایت و لود عکس حل کنی
اگه فیلتر شکن سراغ داری تو سایتت بذار چه ایردی داره ؟
valy karet khoobe dada damet garm in emailam age khasti javabesho behem bede
bato hastam
agar roozi daneste ya nadaneste be ehsase man mikhandi
vaya az rooye khodkhahi faghat khodra pasandidi
baraye digaran sabzo baraye man khazan boodi
gonhat ra nemibakhsham
دی ۱۸, ۱۳۸۸ at ۸:۳۴ ب.ظ
تا کی در انتظار قیامت توان نشت
برخیز تا هزار قیامت بپا کنیم
دی ۱۶, ۱۳۸۸ at ۴:۵۳ ق.ظ
@jonamoos:
http://irandokht77.blogspot.com//
اینم لینک
دی ۱۵, ۱۳۸۸ at ۲:۰۸ ب.ظ
با تشکر از فیلتر شکن گل گلابت.
میشه یه فیلترشکن برای گذر از فیلتر فیس بوک بذارید.
ممنون
دی ۱۴, ۱۳۸۸ at ۸:۲۴ ب.ظ
دوست من آی پی
خیلی برام جالب بود که شما به عنوان یک ناظر این مطالب رو گفتین
خیلی خوب میشد که از حاشیه این قضیه اگه عکسی دارین جایی آپلود کنید و لینک بدین
دی ۱۴, ۱۳۸۸ at ۸:۲۷ ق.ظ
من در این تظاهرات به عنوان یکی از عکاسان روزنامه همشهری حضور داشتم. نمی شود به این راهپیمایی گفت بزرگ. به گونه ای عکاسان را مجبور کرده بودند که در ساعتی خاص (ساعت ۳:۳۰ تا ۳:۴۵) با حضور بر سقف یکی از ساختمان های بلند موجود در میدان انقلاب، تنها با لنز های ۱۰ تا ۱۶ میلیمتری فیش آی از میدان انقلاب و خیابان های منتهی به آن عکس بگیریم. البته بعد از ساعت ۳:۴۵ متوجه شدیم که چرا مجبور شدیم, چرا که تا ساعت ۴ می توانم بگویم که یکدفعه نصف میدان انقلاب از جمعیت خالی شد. بعدش هم که برای اینکه مواخذه نشیم از قشر های مختلفی که در تضاهرات آمده بودند (از بی حجاب تا روبنده ای، و از کراواتی تا …) عکاسی کردیم. صحنه هایی که در این تظاهرات بسیار زننده بود، این بود که بعد از پایان مراسم و خالی شدن کامل میدان انقلاب، میزان بسیار بسیار زیادی از عکس های امام خمینی و رهبر فعلی انقلاب، منقش به کلمه الله بود که پاره شده و مچاله شده بر روی زمین ریخته شده بود، که بسیار ناراحت کننده بود. آن از حمله به حسینیه جماران و آن از پاره کردن عکس های این دو عزیز در روز پاسخ به حرمت شکنی
http://donbaleh.com/
دی ۱۰, ۱۳۸۸ at ۸:۱۴ ب.ظ
کشف یک معجزه الهی توسط دانشمند آمریکایی
یک دانشمند آمریکایی در تحقیقی به تاثیرات شگفتانگیز نماز بر بدن انسان پی برد.به گزارش خبرگزاری اهلبیت(ع) ـ ابنا ـ «رامشاندرن» در تحقیقی که در مورد وضعیت بدن انسان هنگام نمازخواندن، با مجموعهای از پژوهشگران آمریکایی انجام داد به فعالیت بیشتر مغز انسان و آرامش روحی هنگام نماز آگاه شد.در این تحقیق علمی، مشخص شدن این وضعیت پس از ۵۰ ثانیه از آغاز نماز آشکار میشود.
در این تحقیق آمده است: میانگین ضربان قلب و احتمال لخته شدن خون به صورت مشترک در حین نماز بین۲۰ الی ۳۰ درصد کاهش مییابد و همچنین پوست بدن مقاومت بیشتری پیدا میکند. توجهی در مقایسه با حالتهای عادی افزایش پیدا میکند و نورونهای عصبی به صورت نورانی در اشعههای دریافتی از مغز به نمایش در میآید. روزنامه “واشنگتنپست” در این رابطه نوشت: این تحقیقات علمی اسرار نهان مغز انسان را روشن میکند. روزنامه “ساینس” نیز در شماره گذشته خود با تقدیر از اینگونه تحقیقات بر رابطه قطعی دین و علم تاکید کرد.
دی ۴, ۱۳۸۸ at ۶:۰۳ ب.ظ
“هرگز از مرگ نهراسیده ام , حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که “تاوان” دگردیسی یافته، و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند، آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ “ما” ای که از سوی “آنان” به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟”
احسان فتاحیان
سنندج آبانماه ١٣٨٨ هجری شمسی
نوامبر ٢٠٠٩ میلادی
دی ۱, ۱۳۸۸ at ۶:۱۴ ق.ظ
@IP: خواهش میکنم IPجان!:)
آذر ۲۷, ۱۳۸۸ at ۶:۳۲ ب.ظ
سلام
من یک مشکل با فایلهای دانلود شده پیداکردم.
چندتا فایل دانلود کردم که مربوط به یک فیلم ولی نمیتونم بازشون کنم،لطفاً راهنماییم کن.
تین هم اسامی فایلهاست.index(1).php – index(2).php- index.php
آذر ۲۷, ۱۳۸۸ at ۴:۲۰ ب.ظ
ممنون هانیه جان به خاطر یاداوری و لینک شعر
آذر ۲۳, ۱۳۸۸ at ۴:۳۰ ب.ظ
سلام
شعر زیبایی که IPگذاشته متعلق به خانم هیلا صدیقی است اینم لینکش
http://dec03.free4r.com/youtube/index.php?v=79V_giLvSz0
… حتما با صدای خودشون گوش کنید.
آذر ۲۰, ۱۳۸۸ at ۶:۰۳ ب.ظ
هنوزم عشق میهن در سرت هست؟
هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
به سجده آمده ابری که انگار / شده از داغ تابستانه سرریز
هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محکم وتیز
جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز
برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یکریز
رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز
کلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز
هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من
چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !
چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !
من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم
همان بازی که با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا کشت
تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی امان را جدا کرد
تو جام شوکران را سر کشیدی / به ناگه از کنارم پر کشیدی
به دانه دانه اشک مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه
به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند
دلم صد پاره شد بر خاک افتاد / به قلبم از غمت صد چاک افتاد
بگو، بگو آنجا که رفتی شاد هستی ؟ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟
هوای نوجوانی خاطرت هست ؟ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟
بگو آنجا که رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟
کسی دزد شعورت نیست آنجا ؟ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟
خبر از گورهای بی نشان هست ؟ / صدای ضجه های مادران هست ؟
بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه
دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز
من و میزی که خالی مانده از تو / و گلهایی که پژمرده سر میز
آذر ۱, ۱۳۸۸ at ۴:۵۵ ب.ظ
مهم این نیست که چی مینویسیم
مهم این است که می نویسیم
این را نوشتم که چیزی نوشته باشم……………….
آبان ۲۸, ۱۳۸۸ at ۱:۲۸ ب.ظ
سلام.واقعاً حیف از وطنمون.حیف و صد حیف:
بی آشیانه گشتم
خانه به خانه گشتم
بی تو همیشه با غم
شانه به شانه گشتم
عشق یگانه من
از تو نشانه من
بی تو نمک ندارد
شعر و ترانه من
سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
بی سرود و بی صدایی
سرزمین من
دردمند بی دوایی
سرزمین من
سرزمین من
کی غم تو را سروده؟
سرزمین من
کی ره تو را گشوده؟
سرزمین من
کی به تو وفا نموده؟
سرزمین من
ماه و ستاره من
راه دوباره من
در همه جا نمیشه
بی تو گزاره من
گنج تو را ربودند
از از بهر عشرت خود
قلب تو را شکسته
هر که به نوبت خود
سرزمین من
خسته خسته از جفایی
سرزمین من
بی سرود و بی صدایی
سرزمین من
دردمند بی دوایی
سرزمین من
سرزمین من
مثل چشم این ستاره
سرزمین من
مثل دشت پر غباره
سرزمین من
مثل قلب داغداره
سرزمین من
آبان ۲۶, ۱۳۸۸ at ۴:۳۰ ب.ظ
سلام
یک مطلب در مورد تهران خوندم.جالب بود.
در هفته گذشته اعلام شد که تهران یکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شد. اما تهران جذابیت های منحصر بفردی هم دارد که در هیچ جای دنیانظیر ندارد:
تهران تنها شهری است که در آن می توانید وسط خیابانهای آن نماز
بخوانید، وسط پارک شام بخورید، در رستوران به دیدن مانکن های لباس های مدل جدید بروید، در تاکسی نظرات سیاسی تان را بگویید، در کوه برقصید، امابرای ملاقات با نامزدتان باید به یک خانه خلوت بروید.
تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشینند، چهار نفرروی موتورسیکلت می نشینند، شش نفر توی ماشین می نشینند، ۲۵ نفر توی مینی بوس می نشینند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند.
تهران تنها شهری است در دنیا که پیاده ها حتما از وسط خیابان رد می
شوند، اتومبیل ها حتما روی خط عابر پیاده توقف می کنند و موتورسیکلت هاحتما از پیاده رو عبور می کنند..
تهران تنها شهر دنیاست که در آن همیشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.
در تهران از همه جای ماشین ها صدا در می آید، جز از ضبط صوت آن.
در تهران هیچ جای زنها معلوم نیست، با این وجود مردها به همه جاهایی که دیده نمی شود نگاه می کنند.
همه در خیابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز
سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.
تهران تنها شهری است در دنیا که همه صحنه های فیلمهای بزن بزن را درخیابان های شهر می توانید ببینید، اما تماشای این فیلمها در سینما ممنوع است.
مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پیمایی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسیکلت می شوند راست افراطی می شوند.
رانندگی در تهران مثل سیاست ایران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چیز به کندی پیش می رود.
ماشین ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کیلومتر حرکت می کنند، در
خیابانها با سرعت ۲۰ کیلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنندتا راه باز شود.
در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۰۸ میلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری
آبان ۲۱, ۱۳۸۸ at ۸:۰۹ ب.ظ
این شعر حمید مصدق انقدر قشنگه که فقط باید خوندش :
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
آبان ۱۷, ۱۳۸۸ at ۶:۰۴ ق.ظ
دوست من سحر
وقتی متفکران ما در زندان هستن و بی مغزان در راس امور بیشتر از این نمیشه انتظار داشت
آبان ۱۷, ۱۳۸۸ at ۶:۰۲ ق.ظ
دوست من مهدیشون خیلی قشنگ بود شعری که فرستادی . بازم از این کارها بکن
آبان ۱۶, ۱۳۸۸ at ۱:۵۷ ب.ظ
شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعضی گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش اعتراف زور زوری ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با خودکار آبی
نوشته شوی با خط کتابی:
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه یا کتک عمرن نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا
آبان ۱۵, ۱۳۸۸ at ۵:۰۹ ب.ظ
http://mollah.blogspot.com/
- مقام معظم رهبری در دیدار امروز با جمعی از عرق فروشان خیابان لالهزار فرمودند: مشروبات الکلی غربی باعث فساد و انحراف جوانان ما میشود. ما باید از منابع داخلی خود مطابق موازین شرعی عمل کنیم. اگر قرار شود بین ودکا با شامپاین یکی را انتخاب کنیم باید عرق سگی را انتخاب کنیم.
در پایان این دیدار تعدادی از اعضای انجمن اسلامی عرق خوران بازار با سر کشیدن گیلاسهایی از مشروبات الکلی در محضر ایشان مراتب وفاداری و تبعیت خود را از رهنمودهای مقام شامخ ولایت ابراز نمودند.
مقام عظما هم به آنها فرمودند: طیب الله انفاسکم!
- صبح امروز آنجیلا جولی و جونیفر لوپز در راس هیئتی بلند پایه برای یک دیدار رسمی و تحکیم روابط دوستی وارد کشورمان شدند و مورد استقبال گرم آیت الله جنتی قرار گرفتند.
- هیئت متوسلین به امام سیزدهم پایگاههای بسیج جهت شرکت در یک اردوی فرهنگی وارد سواحل آنتالیا شدند.
- خط تولید لباسهای مستهجن و کرم های حجیم کننده توسط رئیس جمهور محبوبمان افتتاح گردید. قبلا در این مرکز تولیدی٬ فقط شورت ماماندوز مونتاژ میشد.
- فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد از این به بعد با کسانی که حجاب را رعایت کنند شدیدا برخورد خواهیم کرد. از خواهران محترم تقاضا داریم فقط مینیجوب و دامنهای کوتاه بپوشند و از اسراف بپرهیزند.
- برزیل اعلام کرد که برنامه سالانه کارناولهای خیابانی خود را به قم منتقل خواهد کرد تا به همراه طلاب عزیز مشترکا برنامه اجرا شود.
- شب گذشته جمعی از عناصر ضدانقلاب در حال خواندن دعای کمیل دستگیر شدند. یکی از دستگیرشدگان اعتراف کرد که نماز هم میخوانده! و یکبار نیز در نمازجمعه شرکت کرده بوده که با هوشیاری سربازان گمنام شناسایی و دستگیر شده بود.
این بود عناوین مهمترین خبرهای ایران و جهان تا این ساعت. مشروح اخبار را در ساعت ۹ شب به سمع و نظر شما عزیزان میرسانیم. شب بر همه شما خوش
آبان ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۵۵ ب.ظ
بیست و پنج دقیقه مهلت / برای اینکه دوستت بدارم / بیست و پنج دقیقه مهلت / برای اینکه دوستم بداری / بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق / زمان کوتاهی است… / با این همه / من بیست و پنج دقیقه از عمرم را کنار میگذارم / تا به تو فکر کنم / تو هم اگر فرصت داری / بیست و پنج دقیقه / فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن!… / بیا بیست و پنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پسانداز کنیم… / شل سیلوراستاین
آبان ۱۵, ۱۳۸۸ at ۴:۵۰ ب.ظ
خبر از شکستن سنگ قبر ندا آمده است و برقراری یگان امنیتی در اطراف مزار او . چه هراسی به دل این خشک مغزان شب کور زده است نگاه آخر او که از سنگی هم نمیگذرند بر خاکش . یاد سنگ مزار شاملوی بزرگ افتادم که هر بار میشکنند و هر بار ثابت میکنند که از مرده او هم میترسند و این گواهی روشن است بر زنده بودن آن بزرگ . آنکه میگفت : هرگز از مرگ نهراسیده ام/ هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است / که مزد گورکن/ از بهای آزادی آدمی افزون باشد .
آبان ۱۳, ۱۳۸۸ at ۷:۵۴ ق.ظ
سلام دوست عزیز
می خواستم ببینم اگه می تونی یه توضیح مختصر یا راهنمایی یا اگه می شه یه برنامه یا سایت برای رفع مشکلم بهم کمک کنی . من ۲ تا مشکل در استفاده از این سایت های فیلتر شکن دارم اگه در هر دو یه راهنمایی کن چون فکر کنم مشکل خیلی ها باشه:
۱: من با هیچکدوم از این سایت های فیلتر شکن نمی تونم تو سایتی که ازم username و password می خواد وارد بشم.هی می گن که پسوردت اشتباه است!
چطور می تونم وارد سایت های با یوزر و پسورد بشم؟ مثل خود یوتیوب و زوکا و …..
۲: این سایت ها هیچکدوم فیلم رو در صفحه اینترنت play نمی کنن.مثلا سایت های تیوب اکثرا فیلم هاشون نمایش داده نمی شه؟ به غیر از یه تعداد معدودی؟
آبان ۱۱, ۱۳۸۸ at ۲:۴۰ ب.ظ
فراموشی بد دردیه.
دستش را گذاشت روی زانویش و درحال بلند شدن از روی پله اضافه کرد: ولی نه به اندازهی پیری.
گفتم: خب، پیری باعث فراموشی میشه.
عمیق به چشمهایم نگاه کرد و گفت: من پیرم. خیلی وقته پیر شدم. از وقتی بچهها بدنیا آمدن، شروع کردم به پیر شدن. هر یکساعتی که سر مریض رو بالش گذاشتن، از عمرم هفتاد سال رفت. هر روزی که درد و غم داشتن، یه دسته از موهای سرم سفید شد. رفته رفته کمر من به همون اندازهای که اونها قد کشیدن، خمیده شد. با بزرگتر شدنشون، منم پیرتر شدم. خیلی وقته که پیر شدم. ولی تک تک ساعتها و لحظههایی رو که باهاشون سر کردم یادمه. دستهایی که باهاشون لقمه میگرفتم و بعد فوت میکردم تا وقتی دهنشون میگذارم نسوزن، حالا میلرزه. چشمهایی که شب رو تا صبح یک لحظه هم پلک نمیزدن تا مبادا درجهی تبشون بالاتر بره، حالا دیگه کمسو شده. پاهایی که عمری دنبالشون میدوئید تا نکنه بخورن زمین یا انگشت کنن تو سوراخ برق، حالا از کار افتاده. من تمام لقمهها و بیخوابیها و دوئیدنهام مثل آینه جلوی چشممه. تکتکشون رو هر روز با جزئیات مرور میکنم، چون منو یاد بچههام میندازن. ولی اونا …
قطرهی اشکی از چشمهاش سرازیر شد: فراموشی و پیری هردو بد دردی هستن، اما آدم میتونه یه عمر پیر و فراموشکار بمونه. این فراموش شدنه که آدم رو از پا میندازه
آبان ۸, ۱۳۸۸ at ۶:۳۳ ب.ظ
@ip:
مهر ۲۴, ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۲ ب.ظ
دوست من مهدی
شعر قشنگی بود ممنون
مهر ۲۲, ۱۳۸۸ at ۴:۴۹ ب.ظ
این هم یک شعر زیبا
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
مهر ۲۲, ۱۳۸۸ at ۴:۳۵ ب.ظ
س سلام
از نوشته های دوستان خیلی لذت بردم.دست همتون درد نکنه.
یکی از نوشته های برتولت برشت رو براتون میگذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
مهر ۱۲, ۱۳۸۸ at ۶:۴۸ ق.ظ
sakسلام دوست من
شهریور ۲۸, ۱۳۸۸ at ۵:۴۷ ب.ظ
بنام روشنائی و دانائی و به نام آن که آزاد آفرید .
درود بر شما
درباره دلاور مردم بزرگواری چون شما ، چه می توانم جز آن که سر ارادت خم کنم و ستایش زیبائی ها و کار شما زیباتر از آن است که بر زشت کاری کوچک ، تاب ستایش سزا شود .
خورشید خود به بودن خود گواهی دارد ، نه از جواز خفاش .
شاد و تندرست و سرفراز بمانید .
خداوند بزرگ چشم و گوش و زبان شیطان از گرد شما بزداید ، گوش هاشان سنگین ، چشم هاشان تاریک ، زبانشان بریده باد ، به یآری پروردگار ما ، آفریننده مهربان و بخشنده ، میترا
شهریور ۲۳, ۱۳۸۸ at ۸:۲۶ ق.ظ
با درود به رفقای عزیزم
من فکر میکنم به پایان عصر رنسانس ایرانزمین خیلی نزدیک شدیم. فقط یه کم دیگه راه مونده که اون رو هم باید با جدیت در برانداختن حکومت ملاها طی کنیم و کار رو یکسره کنیم.
خبر رسیده که رژیم به خبرنگارهای خارجی اجازه ی ورود داده تا از نمایش روز قدسش گزارش تهیه کنن و به دنیا اعلام کنه که همه چیز روبراهه و به اصطلاح عوامل فتنه یعنی دشمنان اسلام و نظام قلع و قمع شدن و همه چیز تموم شد. به نظر من دقیقاً بخاطر همین حضور خبرنگارهای خارجی این بهترین فرصت برای سبزهاست که با حرکت میلیونی در شهرها بخصوص تهران حکومت رو کنفت و بی آبرو کنن.
هر کسی اگر بتونه حداقل ۵ نفر رو با خودش به خیابون ببره، این کار یکسره شده. این یه فرصت طلاییه. از دستش ندیم.
شهریور ۲۲, ۱۳۸۸ at ۳:۳۶ ق.ظ
با تشکر فراوان از شما
خواهشمندم به دلیل فیلترینگ شدید لینک سایت بالاترین را در صفحه اول سایت قرار دهید
http://balatarin.com
شهریور ۱۹, ۱۳۸۸ at ۱:۲۱ ق.ظ
آمدم تا که بمیرم توی این غربت تنها
حرف ها بسیار دارم چکنم که خیلی تنهام
شهریور ۱۴, ۱۳۸۸ at ۳:۱۳ ق.ظ
تصنیف جدید و فوق العاده زیبا و شنیدنی استاد محمدرضا شجریان به نام زبان آتش
این تصنیف جدیدترین اجرای «استاد محمدرضا شجریان» است که در مورد اتفاقات اخیر کشور اجرا شده است
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
شهریور ۱۰, ۱۳۸۸ at ۶:۴۹ ب.ظ
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست… مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست… کار ایران با خداست
همیشه از خووندن این شعر زیبای ملک الشعرای بهار کیف میکنم و دلم کمی خنک میشه.
شهریور ۱۰, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۷ ق.ظ
کار ایران با خداست
باشه ایران ز ازادی سخن گفتن خطاست کار ایران با خداست
مذهب سلطان ایران ز مذهبها جداست کار ایران با خداست
هر دم از دریای استبداد اید بر فراز موجهای جانگذار
زین تلاطم کشتی ملت بگرداب بلاست کار ایران با خداست
مملکت کشتی حوادث بحر استبداد خس ناخدا عدلت و بس
کار پاس کشتی و کشتی نشین با خداست کار ایران با خداست
سلطان خودرا مسلمان خواند وسازد تباه خون جمعی بی گناه
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست کار ایران با خداست
سلطان ایران گرعدالت را نخواهد باک نیست ز انکه طنیت پاک نیست
دیده خفاش از خورشید در رنج وعناست کار ایران با خداست
باش تا اگه کند سلطان را ازین نابخردی انتقام ایزدی
انتقام ایزدی برق است ونابخرد گیاست کار ایران با خداست
تقدم به شهیدان جنبش سبزایران
تا پیروزی
شهریور ۵, ۱۳۸۸ at ۵:۲۴ ب.ظ
بیاد قربانیان حکومت جهل و فساد
بیاد ندا ها و سهراب ها
fdhخطبه ی هلاک (برای “امام امّت”)
ای دوزخی سرشت! اگر ظلم آسمان
میراث سرزمین مرا بر تو عرضه داشت،
در زیر آفتاب دل افروز آن دیار
دست تو، غیر دانه ی نامردمی نکاشت
وقت است تا ز کِشته، ترا باخبر کنم.
*
زان پیشتر که پیک هلاک تو در رسد ،
ای ناستوده مرد!
زان پیشتر که خون پلیدت فرو چکد
بر سنگفرشِ سرد ،
بگذار تا سرود فنای تو سر کنم :
*
در چشم من، تو باد سیاهی که ناگهان
چندین هزار برگ جوان را ربوده ای ،
یا روح ظلمتی که پس از مرگ آفتاب
چندین هزار دیده ی پر اشتیاق را
بر بامداد بسته و بر شب گشوده ای.
*
شبهای بی ستاره ، که چشمان مادران
بر گونه ، اشک ماتم فرزند رانده اند
در دیدگان سرد تو ، ای ناستوده مرد!
رحمت ندیده اند و ندامت نخوانده اند.
*
پیران مو سپید که بر تخته سنگ گور
نام جگر خراش عزیزان نوشته اند ؛
خون گریه می کنند که در رورگار تو
آن را دروده اند که هرگز نکِشته اند.
*
گر نقش شیر و صورت مهر مُنیر را
از رایتِ سه رنگ دلیران ربوده ای ،
یادش همیشه مایه ی جوش و خروش ماست
ور نام آن سخنور شهنامه گوی را
از لابلای دفتر و دیوان ربوده ای ،
تنها ، سروش اوست که در گوش هوش ماست.
*
بگذار تا که ناله ی زندانیان تو
چندان رسا شود که نگنجد به سینه ها ،
سیلاب اشک و خونِ کسان را روانه کن
تا بردَمد ز خاک ، گل سرخ کینه ها .
*
بگذار تا سپیده دم روز انتقام ،
وقتی که سر بر آوری ز خواب صبحگاه
پیر و جوان و خرد و کلان نعره برکشند
که ای دیو دل سیاه!
مرگت خجسته باد بر انبوه مرد و زن ،
نامت زدوده باد ز طومار سال و ماه ….
نادر نادرپور
شهریور ۱, ۱۳۸۸ at ۶:۰۰ ب.ظ
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!
مرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۱:۴۷ ب.ظ
به نام دوست…
اگه من مثل درختا ایستادم
ریشه هام تو دستای تو محکمه
رگام از تو خون می گیره شب و روز
منو با اسم تو می شناسن همه
مال من باش و نذار ستاره ها
مث فانوسای مرده بد بشن
وقتی سرما می زنه زمستونا
از سر نعش درختا رد بشن
مرداد ۲۵, ۱۳۸۸ at ۵:۳۹ ب.ظ
دوست من سرباز
یادمه یه روزی میخواستم یه شعر درباره کلاغ بگم ! اما هیچ وقت فرصتش نشد
حالا با خوندن این شعر یاد فکر و حس خودم افتادم
ممنون از این شعرت
مرداد ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۵ ب.ظ
این شعر تقدیم میشه به تمام کلاغان بد شگون آُسمان غمزده ی ایران
زمستان
ای کلاغان سیاه و پیر
در هوایی اینچنین دلگیر
در زمستانی سیاه و سرد
در دیاری بی امید و پست
هیچ شوق زندگیتان هست؟!
هیچ بانگی سرکشد از نایتان خوشحال
جز صدای قارقار تلخ
وز غم و اندوه مالامال؟
با شما میگویم ای مرغان بداقبال
ای سیه پوشان چرکین تن
ای که الفت با ستم بستید همچون من
ای که بر دلهایتان تخم ریا پاشید اهریمن
گر دیاری بهتر از اینجا خبر دارید
گر نشانی از جهانی خوبتر دارید
بگذرید از این دیار درد
زین زمستان سیاه و سرد
مرداد ۲۵, ۱۳۸۸ at ۱۲:۰۸ ب.ظ
درسته. حرف من و شما یکی بود جوناموس. ما مردم ایران در برهه ای از تاریخ که دقیقاً نمی دونم کی بوده، بیمار شدیم.
مرداد ۲۵, ۱۳۸۸ at ۷:۰۰ ق.ظ
دوست من سرباز
میدونی ما ایرانی ها زیادی اخلاق خاله زنکی داریم و دهن بین هستیم ! زود گول میخوریم و حرفهای مسخره رو بدون اینکه بهش فکر کنیم دهن به دهن میچرخونیم. پس خیلی راحت باعث تضعیف یک بزرگ مرد میشیم و پشتش رو به راحتی خالی میکنیم وقتی این اتفاق افتاد به راحتی دشمن از این موقعیت استفاده میکنه و ضربه میزنه که این ضربه به همه هست.
مرداد ۲۴, ۱۳۸۸ at ۸:۰۳ ب.ظ
من از دوران بچگی علاقه ی زیادی به مطالعه ی تاریخ داشتم. تاریخ های زیادی رو هم بخصوص درباره ی ایرانزمین تا امروز خووندم اما احساسی که پیدا کردم از سرگذشت ایران و قهرمانانش احساس ناامید کننده ای هست. تاریخ ایران به من ثابت کرد که این سرزمین همیشه به کام خائنین و بی مایه گان و مردم بی شرف بوده. ایرانیها همیشه ملتی بودن که به قهرمانان خودشون پشت کردن و دشمن رو سر سفره نشوندن. هیچ ملتی در طول تاریخ اینطور مثل ایرانیها نسبت به فرزندان بزرگش قدرنشناس نبوده. هیچ ملتی به شریف ترین وطن پرستانش اینقدر انگ فساد و بدنامی نزده. هیچ ملتی اینطور مثل ملت ایران قوم متجاوز به سرزمین آبا اجدادیش رو عزیز نشمرده و سنگش رو به سینه نزده. این سرزمین چه پاداشی داد به فریدون فرخزاد و خواهرش فروغ؟ همینطور به امیرکبیرها و ستارخان ها و مصدق ها و صدها قهرمان دیگه ش؟
متاسفم. گاهی وقتا از اینکه یک ایرانی هستم اصلا احساس خوشحالی نمی کنم.
مرداد ۲۲, ۱۳۸۸ at ۸:۴۰ ب.ظ
شش سال قبل
از بیم کشف تجاوز جنسی به زهرا کاظمی Thursday, July 24, 2003
در زندان، جسد را تحویل کانادا ندادند
بموجب گزارشی که برای انتشار در اختیار پیک قرار گرفته است:
در آخرین ساعات تصمیم نهائی برای اعلام موافقت با انتقال جسد زهرا کاظمی به کانادا، یک گزارش محرمانه پزشکی قانونی نیز تسلیم بیت رهبری شد. بموجب این گزارش محرمانه، زهرا کاظمی در دوران بازداشت نیروی انتظامی، یعنی روزهای سوم و چهارم تیرماه با هدف شکنجه و درهم شکستن مقاومت او مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است. در جریان این شکنجه ضربه مغزی به وی وارد می شود.با آگاهی از این گزارش، رهبر جمهوری اسلامی با تحویل جسد به کانادا مخالفت قطعی کرده و با ذکر این جمله ” بیش از این آبروی نظام نباید برود” موافقت خود را با دفن جسد در ایران اعلام کرده است.عواقب ناشی از کشف این شکنجه وحشیانه در کالبد شکافی و معاینه پزشکی در کانادا، همانگونه که رهبر و اعضای بیت او نیز تشخیص داده اند، بمراتب بیش از شکستگی جمجمه زهرا کاظمی می توانست باشد.بموجب این گزارش، روز بعد از این جنایت، هنگام انتقال زهرا کاظمی به اوین، او با شنیدن صدای بازجوی خود یکبار دیگر دچار تشنج عصبی شده و با فریاد شروع به افشاگری آنچه که بر وی در زندان گذشته می کند، که این مورد درگزارش هیات تحقیق ریاست جمهوری تنها در جمله “فحاشی زهرا کاظمی در زندان اوین؛ هنگام شنیدن صدای بازجوی خود) اکتفا شده است.این بخش از گزارش دریافتی پیک را، نامه ای که یک پزشک جوان در باره آخرین ساعات عمر زهرا کاظمی در بیمارستان سپاه نیز تائید می کند. او نیز در نامه درد انگیز خود عمدتا بر ظلم مضاعفی انگشت می گذارد به زهرا کاظمی بعنوان جنس دوم شده است
مرداد ۲۲, ۱۳۸۸ at ۸:۲۴ ب.ظ
سال گذشت … !!
خوندن خاطراتت برای دیگران ؛
تحمل نگاه لبخند پس از اون ، و اینکه کسی می فهمه تو چی نوشتی
خیلی سخته
اون قدر که همیشه سعی می کنی دفتر خاطراتت رو نشون هیچ کس ندی و امن ترین جای ممکن قایمش کنی ؛ به خاطر همین دفترم و توی نگاه و جایی گذاشتم که میدونم امن ترین و بهترین جای ممکنه
جایی که دیگه احتیاج نیست منتظر نگاه خواننده اش باشم و راحت تر می تونم بنویسم و حرف دلم و بگم .
وقتی نگاه به تاریخ دفتر خاطرات کاغذی ام میکنم درست یک سال قبل ،همین موقع دیگه کاغذهاش سیاه نشده و به جاش اینجا نوشتم و مینویسم .
………….
ساعت دقیقا دو دقیقه بعد از نیمه شبه ، دارم یخ می خورم ، جاتون خالی دستم عین گوله برف شده ، ولی از رو نمیرم … بالاخره طراحی قالب جدید رو چیکار کنم
چند سال از دلمان نوشتیم و اینک به انتظار دفتری جدید آغاز میکنیم …
مرداد ۲۲, ۱۳۸۸ at ۵:۳۶ ق.ظ
می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید : آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .
مرداد ۲۲, ۱۳۸۸ at ۳:۵۱ ق.ظ
قیمت معجزه ( داستانی بسیار زیبا و خواندنی )
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط ۵ دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط ۵ دلار
مرداد ۲۲, ۱۳۸۸ at ۳:۴۴ ق.ظ
دو هنرپیشه ایرانی که دارای گذرنامه شش ماهه هنری از انگلستان هستند، با ابراز نگرانی در ورود به ایران و احتمال تمدید نشدن روادید خود اعلام کردهاند که روز دوشنبه، درخواست پناهندگی خود را به وزارت کشور انگلستان ارایه خواهند داد.
روزنامه انگلیسی «ایندپندنت»، با انتشار مصاحبهای از این دو هنرپیشه ایرانی ـ که اکنون در انگلستان هستند ـ با بیان مطلب بالا به بررسی علل این تقاضا پرداخت.
بر پایه این گزارش، «ایندپندنت» نوشته است: این دو بازیگر که در فیلم «کسی درباره گربههای ایرانی چیزی نمیداند»، ساخته بهمن قبادی، بازی کرده و در جشنواره کن نیز شرکت داشتهاند، اشکان کوشانژاد و دوستش نگار شقاقی هستند که هم اکنون در انگلستان زندگی میکنند. آنهادر مصاحبه با این روزنامه انگلیسی اعلام کردهاند که روز دوشنبه، درخواست خود برای پناهندگی را به وزارت کشور انگلستان ارایه خواهند داد.
در همین حال، وکیل این دو نیز اعلام کرده است که آنان از شانسی قوی برای پذیرش درخواستشان از سوی وزارت کشور انگلستان برخوردارند، چرا که نام آنان در رسانههای انگلیسی، نامی آشناست.
کوشانژاد در این باره به روزنامه انگلیسی گفته است که آنان میترسند مانند قبادی به محض ورود به ایران، به خاطر شرکت در این فیلم دستگیر شوند.
طرح چنین ادعایی در حالی صورت میگیرد که علاوه بر کوشانژاد و شقاقی، حامد بهداد، دیگر بازیگر معروف ایرانی نیز در این فیلم به ایفای نقش پرداخته است که هماکنون در ایران و بدون هیچ مشکلی زندگی میکند.
فیلم «کسی درباره گربههای ایرانی نمیداند»، فیلمی است که بر پایه فیلمنامهای از رکسانا صابری و با کارگردانی بهمن قبادی ساخته شده و قصه دختر و پسر جوانی است که پس از آزادی از زندان، برای جمع کردن یک گروه جدیدِ موزیک، به قلب تهران میزنند و سفری زیرزمینی را آغاز میکنند تا تک تک افراد بندشان را از میان گروههای مخفی زیرزمینی پیدا کنند.
آنها میخواهند از ایران بروند تا خودشان را به جشنوارهای در لندن و پاریس برسانند، اما بیشترشان برای رفتن از ایران نه پولی دارند و نه پاسپورتی. جوان دیگری تلاش میکند تا برایشان پاسپورت جعلی جور کند و پیش از رفتنشان ترتیب کنسرتی مخفی را در تهران بدهد و… .